گـآهی وقتـ ها بعضی حرف ها روی دل آدم بدجوور سنگینی می کنه!!آدم هم از گفتنشون می ترسه و هم از نگفتنشون..
این وسط چیـ ـ زی که از همه سختـ تره گرفتنِ تصمیمِ درسته!!تصمیم واسه گفتن یـآ نگفتن... +کآش های متداول این روزهای من!!! کآش شایان مال من بود.. کآش عموناصرم رو می دیدم.. کآش درس می خوندم برای سراسری.. کآش به خدا نزدیکتر بودم.. کآش می تونستم عاقلانه تر تصمیم بگیرم.. کآش واسم مهم نبود.. کآش یه کم مثه استاد جمالی بودم.. کآش میشد داداشم از سربازی معاف شه.. کآش یاسمن زنده بود.. کآش ح*** انقدر مشروب نمی خورد.. کآش رابطه ام با بابام بیشتر بود.. کآش می دیدمش.. کآش یه کار درست و حسابی پیدا می کردم.. کآش می تونستم بازم مثل قبل نقاشی بکشم.. کآش یه کم سیاست داشتم.. کآش اون اتفاق برای سارا نمی افتاد.. کآش میشد.. کآش... پ.ن:آرزو کدووم پنت هاووسو میگی؟؟:دی
+ جمعه 13 آذر1388 نــ ا دیـــ ا |
+ چهارشنبه 11 آذر1388 نــ ا دیـــ ا
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي .... او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...... او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ... او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر
<<دکتر شریعتی>>
p.s:کلا"ایول داری دکتر..یعنی خوشم میاد حداقل شما یکی میفهمیدی این چیزارو!!!
+ یکشنبه 8 آذر1388 نــ ا دیـــ ا |
تجدید نظر لازمه رو خودم،رفتارهام،کارام،اعتقاداتم،ایمانم..
+ پنجشنبه 5 آذر1388 نــ ا دیـــ ا
مـ غـ ز م داره سووووووووووووووووت میکشه!!!!!!! جلوگیری از گفتنِ به ما چه؟ نوشت:این پست هیچ گونه ارزشی نداشته و صرفا" جهت اینکه پس از ۲۰ سال بفهمم در همچین روزی مغزم داشته سوت میکشیده بنا به دلایلی(!) نوشته شده است.. بعد.ن۱:دیگه هیچ اعتقادی به این که در بن بست راه آسمان یا هر کوفت و زهرمار دیگه ای باز است ندارم...بن بست بن بسته!!! بعد.ن۲:حالم هیچ خوب نیس این روزا،قاط زدم اساسی..
+ شنبه 30 آبان1388 نــ ا دیـــ ا |
اتفــ آق افتـ ـ آد
آنســـان که برگ -آن اتفـاق زرد ـ می افتد آنســان که مـ ـ رگ -آن اتفـاق سرد ـ می افتد امّـــا او سبز بــ ود و گرم که افتـــــاد... <<قیصر>>
+ چهارشنبه 27 آبان1388 نــ ا دیـــ ا
گویا امروز اسم من هم تو لیسته،چاره ای نیست.. باید دل بکنم از این پاکی و معصومیت ناب!!باید آماده شم،تا چند ساعته دیگه شمارش معکوس من هم شروع میشه!
دارم با خدا کلنجار میرم که اجازه بده یه کم دیگه پیشش بمونم اما انگار هیچ راهی وجود نداره!!اصرارهام بی فایده ست!!خدا تصمیمش رو گرفته که منو راهی کنه .. منم دیگه چیزی نمیگم وسفرمو آغاز می کنم!!! 23 سال از اون روز میگذره...هیچ وقت به خاطر اینکه هستم خدا رو ناله و نفرین نکردم!هیچ وقت هم نخواستم که نباشم جز یک بار!!!که الان میفهمم اون یک بار هم ارزش نبودن رو نداشت.. پ.ن :به شدت معتقدم که روز تولد باید یه تفاوتی با روزهای دیگه سال داشته باشه،بزن بکوبی،رقصی،جیغی،بوقی..یالا دیگه!!!!!!! همه دستا بالا دختر خانوماااا..دیگه بیاین وسط آخه آقا پسراااا..:دی البته میس دارک قراره جای هر کدومتون ۳ دور واسم برقصه!!!:دی پ.ن۲:باورم نمیشه که یادت بوده...(ی.س.ن) 
+ یکشنبه 24 آبان1388 نــ ا دیـــ ا |
دیروز که از خرید داشتم برمی گشتم هوا خیلی سرد بود.زیپ کاپشنمو تا آخر کشیده بودم،دستامم تو جیبم گذاشته بودم.دماغ و لپامم قرمز قرمز شده بودن.تند تند داشتم می رفتم که سوار تاکسی بشم که یهو چشمم به زنی افتاد که روی زمین نشسته بود و چادرشو روی سرش کشیده بود،چند تا سکه هم روی مقوایی که جلوش پهن کرده بود به چشم میخورد.خیلی دلم براش سوخت،توی این هوای سرد!روی زمین...
از اون جایی که زمان،زمانِ حجه،حاج خانوما و حاج آقاها دارن واسه رفتن آماده می شن!کلی آرزو دارن.بالاخره باید آبرو داری کنن دیگه.از حالا لیست مهموناشونو نوشتن.تالار رزرو کردن،چند نوع غذا و دسر و سوپ و اینا سفارش دادن.بچه هاشونم کلی تدارک دیدن.دخترا و عروسا واسه اومدنشون از خیاطی و آرایشگاه وقت گرفتن.بالاخره حاجی ها از مکه برمی گردن.. دو سه روز اول که کلی مهمون به دیدنشون میاد با شربت و میوه و شیرینی و آجیل و میوه خشک و اینا ازشون پذیرایی می کنن ولی پذیرایی به همین جا ختم نمی شه که!!یک ناهار مفصل با کلی دنگ و فنگ برای پونصد شونصد نفر که گمون نکنم یکی شونم فقیر و محتاج باشه در نظر گرفتن.. حالا نوبت به چمدونا میرسه!حاج خانوم چمدونشو باز میکنه.واای..انگار کل بازار عربستان(همون کالاهای چینی)رو چپوندن تو این ساکا.کلی پارچه های چادری،گیپور،کت شلواری،طلای مصنوعی مخصوص مکه،...خلاصه کل پولای حاجی ریخته شده تو جیبه این عربای بی چشم و رو!! به نظرتون چندتا از این حاجی ها قبل ثبت نام حج به آسایشگاه های سالمندان،کودکان بی سرپرست،زنان سرپرست خانوار (دُرس گفتم دیگه آره ؟:دی)و اینا..سر میزنن؟؟این همه تشریفات واسه چیه؟نه اینکه من با مکه رفتن مشکل داشته باشما!!اصلن.اتفاقا" یکی از آرزوهامه که خونه خدارو از نزدیک ببینم ولی به نظر من تا زمانیکه یه بچه یتیم به خاطر بی پولی مجبوره درس و مدرسه رو بی خیال شه،یه پبرزن به خاطر نون شب مجبور باشه دستشو جلوی هر کس و ناکس دراز کنه،یه مرد زحمتکش خجالت بکشه تو روی زن و بچه ش نیگا کنه این حج و تشریفات معنی نداره.. پ.ن:بیا و به خاطر تنوع هم که شده یه ذرررره آدم باش!!ها؟؟میشه؟(مخاطب فوق العاده خاص دارد،هیچ کس به خودش نگیرد:دی)
+ سه شنبه 19 آبان1388 نــ ا دیـــ ا |
این روزها تنها حسی که در خودمان سراغ داریم حسِ بی حسیست!!!
نه چیزی زیاد ناراحتمان می کندو نه از اتفاق های خوشایند آنچنان که باید شاد و مسرور می شویم! در کمال تعجب به هنگام نگاه به ویترین های مغازه ها هیچ چیزی نظرمان را به خود جلب نمی کند و علاقه مند به خریدش نمی شویم! از اینکه کسی رژ لبمان را برداشته و به لبهای خودش بمالد عصبی نمی شویم و آن را دور نمی اندازیم! زمانی که خواهرزاده ها از سروکولمان بالا می روند به جای یک جیغ بنفش،در حالی که اگر کارد بزنی خونمان در نمی آید لبخندی پر از مهر و محبت تحویلشان می دهیم! بوی بعضی ادکلن ها دیگر سرمان را درد نمی آورد!!! حرف زدن با بعضی ها که تا قبل از این نمی خواستیم ریختشان را ببینیم برایمان بسیار عادی شده!!! وبلاگ نویسی حالمان را بد می کند اما می نویسیمش!! شاید همه ی اینها اثرات همان داروی گیاهی باشد که دکتر برایمان تجویز کرده!!هر چه هست ما میخواهیم بازگردیم و مثل سابق شویم... پ.ن:چقد خوب گفت اونی که گفت انسانها کلا" خاطره بازن!!!
+ دوشنبه 11 آبان1388 نــ ا دیـــ ا |
من سـ آل هایِ سـ آل مُردم
تا ایـنکه یـ ک دم زندگـی کردم
تو مـ ی توانی
یک ذره
یک مثقـ آل
مثل من بمیری؟؟
<<قیصر امین پور>>
+ چهارشنبه 6 آبان1388 نــ ا دیـــ ا